عشقم
دیروز با یه دسته گل اومده بود دیدنم
با یه نگاه مهربون...همون نگاهی که سال ها آرزوشو داشتم و از من دریغ می
کرد...
گریه کرد و گفت که دلش برام تنگ شده اما من فقط نگاش می کردم ...
وقتی رفت...
سنگ قبرم از اشکهاش خیس شده بود...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۱ ساعت 22:54 توسط نوشین
|
سلام